السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
151
سيره معصومان ( فارسي )
ابن اثير مىنويسد : ام ايمن ، پرستار رسول خدا ( ص ) بود و زنانى از انصار به جنگجويان آب مىدادند . حفانة بن عرقه تيرى به سوى ام ايمن فرستاد كه تير به دامن او خورد . حفانه از اين حادثه خنديد . پيغمبر ( ص ) نيز تيرى به سعد بن ابى وقاص داد و گفت : به سوى حفانه بينداز . تير به حفانه خورد و پيغمبر ( ص ) خنديد . طبرى مىنويسد : هندو و ديگر زنان همراهش ، بر ياران كشتهشدهء رسول خدا ( ص ) قرار گرفته گوشها و بينيهاى آنان را مىبريدند . حتى هند از گوشها و بينيهاى آنان خلخال و گردنبندهايى براى خود برگرفت و خلخال و گردنبند و گوشوارههاى خود را به وحشى بخشيد . او تكهاى از جگر حمزه را بريد و به دهان برد و آن را جويد اما نتوانست آن را فرو بدهد و بيرونش انداخت . او بينى و گوشهاى حمزه را بريد و آن را همچون دستبند و گردنبند در دست و گردنش انداخت و با آنها تا مكه آمد . همچنين طبرى ذكر مىكند كه حليس بن زبان به ابو سفيان كه داشت با كعب نيزهء خود به كنارهء دهن حمزه مىزد و مىگفت : بخور اى بدخواه ! برخورد كرد ، حليس به او گفت : اى بنى كنانه ! اين سرور قريش است كه با پسر عموى خود چنين رفتارى دارد كه مىبينيد . ابو سفيان گفت : اين كار را از من نهفته دار كه لغزشى بود . رسول خدا ( ص ) با گروهى از يارانش كه على بن ابى طالب هم در ميانشان بود ، بر فراز كوه آمدند . ابن هشام گويد : رسول خدا ( ص ) در يكى از گودالهايى كه ابو عامر كنده بود تا مسلمانان در آن بيفتند ، فرو افتاد و زانويش زخمى شد . على بن ابى طالب دست آن حضرت را گرفت و طلحة بن عبيد اللّه هم دست او را گرفت تا پيغمبر توانست بايستد . رسول خدا ( ص ) به راه خود ادامه داد تا به كسانى كه در بالاى صخره نشسته بودند ، رسيد . مسلمانان همين كه پيغمبر را ديدند او را نشناختند و يكى از آنها خواست به سوى آن حضرت تيرى رها كند . اما آن حضرت فرمود : من رسول خدا هستم . مسلمانان او را شناختند . پيغمبر خواست از صخره بالا رود اما چون دو زره بر تن داشت نتوانست . از اين رو طلحه زير آن حضرت نشست و پيغمبر را بلند كرد . آن حضرت بر بالاى صخره قرار گرفت . در اين هنگام ابى بن خلف جمحى پيش تاخت . او سوگند خورده بود كه پيامبر ( ص ) را مىكشد . پيغمبر هم فرموده بود : بلكه من او را خواهم كشت . ابى با حربهء خويش بر آن حضرت حمله كرد . رسول خدا ( ص ) حربهاش را گرفت و با همان أبى را كشت . روايت شده است كه : پيغمبر زخم سبكى بر او وارد كرد و أبى بسيار داد و فرياد به راه انداخت . از او پرسيدند : چرا ناله و فرياد مىكنى ؟ گفت : مگر او نگفت مرا خواهد كشت ! أبى يك روز يا چند روز در اثر اين زخم از دنيا رفت . ابن هشام گويد : چون رسول خدا ( ص ) به دهانهء تنگه رسيد ، على بن ابى طالب رفت و سپر